#خیس_مثل_باران_پارت_368
★***************★*******
از روی پاهاش بلند شدم و از آشپزخانه خارج شدم.....
داخل پذیرایی،منتظر آراد بودم....
داشت میز صبحانه رو جمع می کرد.....
دستی روی شکمم کشیدم و آروم،خطاب به بچه ای که در وجودم رشد می کرد،گفتم:.....
_ببین راحت شدیما....خدمتکار هم پیدا کردیم....
و بعد ریز ریز خندیدم...
صدای آراد ترسوندم....
آراد:اهم اهم....بله بله حق با شماست....
نمی دونم قیافه ام چه جوری بود که زیر لب گفت:....
آراد:ای جان....
و بعد قهقه زد.....
بلند شدم به سمتش رفتمو بعد از زدن مشتی تو سینش گفتم:—اگه بچم افتاد تقصیر خودته...
اخمی غلیظ بین ابرو های پر پشتش نشستو با لحنی که تا حالا ازش ندیده بودم گفت:—خدا نکنه دفعه اخرت باشه ها...
..................................
حوصله ام واقعا سر رفته بود.....
به جواهر ده اومده بودیم بعد از دیدن حاج رجبو خانوادش به رستوران کوچک همون نزدیکی رفتیم و من فقط غذا خورده بودم، و الان هم تو پارک جنگلی لب جاده تو آلچیق نشستمو به حرکتای پتو متی آرادو کیارش نگاه میکنم..
آراد هم اجازه انجام دادن هیچ فعالیتی رو بهم نمی داد....
نگاه مظلوم شده ام رو،به چشم های مهربون و قدر دانش دوختم.....
romangram.com | @romangram_com