#خیس_مثل_باران_پارت_333


پلک زدو ازم دور شد، کیارشم دستی تکون دادو از دیدم محو شد...

********+***********+**************

نمیدونم چقدر گذشته که به دره ویلا خیره شدمو به حرفای آراد فکر میکنم، داشت تمام حساشو اعتراف میکرد، حتی اعتراف کرد کہ دوسم داره، چند دقیقه پیش آراد مغرور رفته بودو یه آراد عاشق جاش اومده بود...

خدا کنه ببخشه...

خدا کنه با خبر خوب برگرده....

خدا کنہ...

رومو کردم به آسمونو گفتم:

—خدایا میدونی من بدون آراد هیچی نیستم؟ میدونی چقدر دوسش دارم؟

صدایی از پشت سر توجهمو جلب کرد::

—صداش نکن نمیشنوه منم یه روزی خیلی صداش کردم خیلی خواستم که رزمو ازم نگیره اما نشد، چون نمیشنوه، وقتی میبینه داریم تو این دنیای لعنتی از درد دوری میمیریم محو میشه و میره اصلا انگار نه انگار کہ بنده ای داشته...

به چشمای قهوه ایش نگاه کردمو گفتم:

--داری کفر میگی؟

پوزخندی زدو گفت:

—تو اسمشو هر چی میخوای بزار...

لبخندی زدمو گفتم:—دلت میخواد یه کم برام از رز بگی خیلی دوس دارم بدونم...

خندیدو گفت:— تو به اندازه کافی غصه داری دیگه قصه ی منم که بشنوی بیشتر غصه میخوری...

به دنبال این حرفش خنده ی مصنوعی کردو گفت:

—خودمم نفهمیدم چی گفتم اصلا...


romangram.com | @romangram_com