#خیس_مثل_باران_پارت_304
--اونکه بعلههههه
پیرمرد خندید و گفت:- صورتت چیشده جوون؟
--هیچی با خاطر خواه های خانومم دعوام شده..
از لحن خانومم گفتنش غرق لذت شدمو با عشق نگاهش کردم که چشمکی نثارم کردو دلمو برد...
تمام طول راه مشغول اذیت کردن آراد بودم طوری دمه گوش و گردنش نفس میکشیدم که قفسه ی سینش با شدت بالا پایین میشد...
پیرمردم که شاهد این صحنه بود گهگاهی با صدای بلند میخندید..
نزدیکای ویلا بودیم که آراد دمه گوشم با صدایی که بیشتر نفس نفساش واضح بود گفت:
--خودت خواستی...
مورم مورم شد؛ دلم هری ریخت؛ تمام خون بدنم به صورتم هجوم آورد...اما لذتی که حرفش داشت از تمام اینا بالا تر بود...
انقدر تو این دو چند ساعتی که تو اون ویلای لعنتی بودم دلتنگ آغوشش بودم که هیچ چیز نمیتونست مانعم بشه...
نه حیا نه خجالت نه ترس نه درد هیچ چیز!!!
من الان همین لحظه همین دقیقه عجیب دلتنگ آغوش مرد چشم دریاییمم...
***********★**************★**************
در با پا بستو به من که سرمو تو سینش فشرده بودم گفت:
--جات که خوبه ایشالله؟
خودمو بیشتر بهش چسبوندم چشمامو بستمو گفتم:
--عالیه..
که احساس کردم رو زمین و هوا معلقم؛ وقتی رو یه چیزه نرمی افتادم فهمیدم بعله بازم از اون بالا شوتم کرده رو تخت...
چشمامو باز کردمو با عصبانیت ظاهری گفتم:
romangram.com | @romangram_com