#خیس_مثل_باران_پارت_305


--چرا انقدر وحشی هستی تو...یه کم ملایم باش از دستت که فرار نکر....

اما باز هم با داغی بوسش رو لبام مهر سکوت زد...

گرم شدم...مست شدم....سیراب شدم....

عجیب دلتنگ این مرد چشم دریایی بودمو اونم انگار همین حالو داشت که چنین با عطش منو میبوسید...

دلم میخواست پرواز کنم از خوشحالی...

دیگه به چه تیزی احتیاج داشتم وقتی تو آغوشش بودم......

مهر سکوت به لب هامون خورده بودو هیچ حرفی نمیتونستیم بزنیم فقط میخواستیم از وجود هم سیراب شیم...

نمیدونم چقدر گذشت که سرشو عقب کشیدو گفت:





--توله انگار بدتم نمیادا...

رومو به حالت قهر برگردوندمو گفتم:- منو باش میخواستم خستگیت درره وگرنه به زور داشتم تحملت میکردم....

خندیدو گفت:

--آرههه خوب...

میخواستم بلند شم که زد تخت سینمو دوباره پرت شدم رو تخت؛ چشماشو ریز کردو گفت:

--حالا واسه من شیطونی میکنی؟ اونم تو مکان عمومی؟؟؟ حالا ببین چیکارت بکنمم...

ریز خندیدمو گفتم:--منکه نمیزارم برو اونور میخوام بخوابم خستم...

با یه حرکت مانتومو از تنم در آورد و گفت:


romangram.com | @romangram_com