#خیس_مثل_باران_پارت_258

************

به ساعت روی دیوار نگاه میکنم؛ تیک تاک تیک تاک.....

عقربه های بی رحم ساعت از 12 رد شده...

از بعد از ظهر تا حالا خبری از مرد من نیست...

همه رفتن خوابیدن و من اینجا نشستم...تو تاریکی مطلق پذیرایی با صفای حاج رجب چشم به عقربه های ساختم دوختم و منتظرم که آرادم بیاد خونه...

نگران مردمم....مردی که چند ساعت پیش بد ترین صحنرو از من دید...

کاش من میمردمو اون اتفاق نمیوفتاد؛ به جرات میگم که از عرفان متنفرم...

عرفان یه آدم بد ذاته عوضیه که فقط دنبال خراب کردنه رابطه ی ماس...

خبر نداره که عشق آراد با تک تک سلولای بدنم عجین شده...نگاهمو از عقربه های بیرحمو تنبل ساعت میگیرمو به ماه کامل چشم میدوزم...

تصویرش از تو پنجره بی نظیره..مثل یه نقاشی...

ابرهای پراکنده سعی دارن چهره ی زیبای ماهو بپوشونن؛ اما ماه با زیبایی بی نظیرش همیشه موفقه...

هر چند که گاهی در برابر بی رحمی و قدرتمندی ابرای سیاه کم میاره...اما چهره ی قشنگو مهتابیش همیشه تو شبای رویایی من میتابه...

یاده اون شب؛ اون شب مهتابی میوفتم...

اون شبی که آرادم نمیدونم بنا به چه دلیلی نمیدونم دروغ یا راست...ولی گفت دوسم داره...

برای من دروغشم قشنگ بود؛ دروغشم ضربان قلبمو به هزار رسوند...

صدای قدمایی از پشت سرم میشنوم؛ برام مهم نیست که کیه! تا وقتی آراد نیاد از جامم تکون نمیخورم...

بزار همه شک کنن که جرا الان پیش شوهرم نیستم...

بزار همه فکر کنن دیونم که تو تاریکی نشستمو به ماه کامل خیره شدم....

من الان فقط آرادمو میخوام؛ صدای یه دخترو میشنوم؛ دختری که این چند روز بیش از حد با اعصاب نداشتم بازی کرد؛ بی مورد دستشو دوره بازو های قطور آراده من حلقه کردو با محمد جان محمد جان گفتنش منو تا مرزه جنون کشوند:

romangram.com | @romangram_com