#خیس_مثل_باران_پارت_243
__فعلا که اینجا شوهره تو منم...
دستمو به شدت از دستش خارج میکنمو میگم:_ هوا برت نداره آقاااااااااا....
همین که میخوام برم اونور چشمم به آراد میوفته که تو حیاط پشت پنجره وایساده و با چشمای ریز شده نگام میکنه؛ قلبم تند تند میزنه؛ تپشش دست خودم نیست؛
ای خدا کی میرسه روزی که چشمای آبیش فقطو فقط ماله خودم باشه....
چرا انقدر مشکو نگام میکنه؛ نکنه منو یادش نرفته....
منم زل میزنم بهش؛ منم خیره نگاهش میکنم؛ انگار میخوام تلافی این همه دلتنگیو درارم....
میخوام تصویرش تو ذهنم هک بشه پر رنگه پر رنگ....
آراد دوباره دستشو به سرش میگیره و عقب عقب میره....
خدای من چش شد؛ با دو به سمته پنجره میرمو میگم:
_آقا محمد آقا محمد حالتون خوبه...
سری تکون میده و با عصبانیت ازم دور میشه؛ ای خدا چرا اینجوری نگاهم کرد؛ چرا سرش درد میکنه...
دستی رو شونم حس میکنم؛ بر میگردمو سارارو میبینم با لبخند میگه:_ خیلی خوشحالم که عشقت زندس...
با مظلومیت میگم:_ منم خیلی خوشحالم ولی خوشحال تر میشدم اگه منو یادش بود....
میخنده و میگه:_ کی این چشمارو یادش میره شیطون؛ بزار یه مدت بگذره همه چی یادش میاد....
سکوت میکنم و به حیاط بزرگو گل کاری شده ی خونه نگاه میکنم؛ حوضی که وسطشه برام خیلی دیدنیه...
همیشه دلم میخواست خونم اینطوری باشه...
اما حالا تو یه قصر زندگی میکنم اما عشقم کنارم نیست....
صدای سار از پشت سرم بلند میشه:
romangram.com | @romangram_com