#خیس_مثل_باران_پارت_244
__بیا لباساتو عوض کن...
با عصبانیت میگم:_ جلوی این دو تا نره غول...
صدای خنده میشنوم و پشتش صدای فرزاد:
__دست شما درد نکنه حالا خرت از پل گذشت ما شدیم نره غول دیگه..
سعی میکنم خندمو پنهون کنمو میگم:_ از اولم نره غول بودی خودتو با آرادم مقایسه نکن...
میاد کنارم؛ اینو از صدای قدماش میشنوم؛ نگاهش میکنم که میخنده و میگه:
__شانس آوردی عرفان رفته بیرون وگرنه الان چپکیت میکرد...
با اخم میگم:_ چرا باید چپکیم کنه؟ غلط کرده...
با جدیت میگه:_ چون شوهرته
جیغ میزنمو میگم:_ کی گفتهههههه هاااااا؟؟
دستاشو به علامت تسلیم بالا میبره و بدو بدو از اتاق خارج میشه...به سارا نگاه میکنم و پقی میزنم زیر خنده
یه نگاه از سره رضایت به خودم میندازم؛ خب شلوار جین یخی که زانو هاش پارس؛ با یه پیرهن مردونه گشادو بلند چهار خونه سفید مشکی؛ با شال سفید...
صندلامو پام میکنم آرایش غلیظی میکنمو از اتاق بیرون میرم....
همه تو پذیرایی کوچیک حاج رجب میگنو میخندن...
سارا و فرزاد که جدی جدی باور کردن زنو شوهرن...
عرفانم که مخ معصومرو کار گرفته....حاج رجب و صغری خانوم در حال سفره چیدنن...
با نگام دنبال آراد میگردم؛ پس کجاس؟ چشم میچرخونم که پیداش کنمو میبینمش...
لبه باغچه تو حیاط نشسته و عجیب تو فکره؛ نگاهش به رو به روشه اما حواسش....
برای یه لحظه تو دلم آرزو میکنم که ای کاش حواسش به من باشه....
romangram.com | @romangram_com