#خیس_مثل_باران_پارت_242

حواسمو به مکالمه ی آرادو حاج رجب میدم:

__حاج رجب این خانوادرو تو راه دیدیم بنده های خدا دنبال جا میگردن منم گفتم بیارمشون اینجا...

حاج رجب با لبخند نگاهی به فرزادو عرفان که جلو ترن میندازه و میگه:_ خوب کردی پسرم مهمان حبیب خداست؛ بفرمائید بفرمائید؛ بالاخره یه لقمه نونو پنیر اینجا پیدا میشه...

فرزاد با شرمندگی میگه:_مزاحم شدیم...

حاج رجب از جلوی در کنار میره و میگه:_ زود باش بیا تو جوون مراحمی...

همه به ترتیب میرن تو؛ اول از همه آراد با یه ببخشید میره تو بعد همه پشت سرش...

آخرین نفر منم که دارم میرم تو و با لبخند به حاج رجب سلام میکنم که نگاهش رو من مات میمونه ولی بعد از چند لحظه ی عذاب آور که قلب من تو سینه بی قراری میکنه میگه:_ بفرمائید دخترم خوش آمدی...

لبخند مسخره ای میزنم سریع میرم تو؛ دستای سارا رو تو دستم میگیرم و محکم فشار میدم...

بعد از وارد شدن با خانوم پیری که خودشو صغری خانوم معرفی میکنه آشنا میشیم؛ این خانواده چقدر مهربونن! چرا مهمون داشتن براشون آرزوعه؟

چرا تو تهران مهمون هر کس میشیم معذبه!!!!چرا اینجا زندگی کردن اینقدر ساده و بدون تشریفاته...

افکارمو پس میزنمو به حرفای آراد گوش میدم به اتاقی اشاره میکنه و میگه:_ بفرمائید اینجا وسایلتونو بزارید...

4 تایی به اتاقی که اشاره میکنه میریم و لحظه ای که دارم از جلوشون رد میشم تیز منو نگاه میکنه...

وای حالا من چیکار کنم تو این یه هفته این حاج رجبو آراد جوری منو نگاه میکنن انگار قاتل گرفتن....





تا پامو تو اتاق میزارم میمون شروع میکنه حرف زدن:_ گیسو حد خودتو بدون اینجا تو زن من معرفی شدی منو بی غیرت جلوه نده انقدرم زل نزن به آراد...

دستمو میزنم به کمرمو با لج بازی میگم:

__ببخشیدا خیلی ببخشید؛ فکر نمیکنم واسه نگاه کردن به شوهرم باید از جناب عالی اجازه میگرفتم....

میاد سمتمو دستمو محکم میگیره و فشار میده؛ ای خدا خودت جلوی منو بگیر که نزنم جیغ نزنم آستانه صبرم داره تموم میشه؛ به عرفان نگاه میکنم که با عصبانیت میگه:

romangram.com | @romangram_com