#خیس_مثل_باران_پارت_241
یه کم دیگه فرزاد ناز کردو معصومه و آراد اصرار کردن و در آخر قبول کردیم....هرچند که نقشه ی ما از اولم همین بود...
******************
آراد و فرزاد جلو نشستنو؛ ما چهار تا عقب؛ عرفانم که چسبیده بود به من؛ به قیافه گیجش نگاه کردمو دره گوشش گفتم:_ ترو خدا انقدر تابلو بازی در نیار من خودم دارم میمیرم از هیجان...
پوزخندی زدو گفت:_ به آرزوت رسیدی...
ساکت باشی گفتمو رومو کردم اونور که آراد گفت:_ عرفان خان مشکلی پیش اومده؟
عرفان که از بهت خارج شده بود با نفرت به آراد نگاه کردو گفت:_ نخیر.
آراد ابرو هاشو انداخت بالاو گفت:_ آخه احساس کردم داری با خانومت دعوا میکنی...
عرفان با خشم گفت:_ فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه....
فرزاد اسمشو بلند صدا زد یعنی خفه شو...
منم با بهت داشتم به عرفان نگاه میکردم؛ چش شد یهو، نکنه راستی راستی باورش شده من زنشم؛ بهم نگاه کرد که منم چشم غره ای بهش رفتمو رومو کردم اونور...
*******************
5 دقیقه بعد جلوی یه خونه ی حیاط دار نسبتا بزرگ نگه میداریم...
دیوارای خونه کاهگلیه با دره چوبی....آراد زود تر از همه پیاده میشه و در میزنه؛ صدای راه رفتن کسی از داخل میاد و بعد صدای پیرمردی که میگه:__ اومدم بابا
در که باز میشه با دیدن پیرمرد آه از نهادم بلند میشه؛ اینکه همونه؛ همونی که تو تصادف آراده منو با خودش برد....
اگه منو بشناسه و همه چی لو بره چی؟؟؟
با استرس نگاهی به فرزاد میکنمو به پیرمرد اشاره میکنم؛
لب میزنه:_ اونه؟
سرمو تکون میدمو فرزاد پلکاشو روی هم میداره یعنی آروم باش....
romangram.com | @romangram_com