#خیس_مثل_باران_پارت_238
نگاهی به تیپش میکنم؛ شلوار جین طوسی با پیرهن مردونه جذبو طوسی تیره...
با تعجب میگم:_ بعله خوبی ولی....
صدای شاد سارا مانع از حرف زدنم میشه:_ سلام ...
بر میگردم نگاهش میکنم؛ بازم چادر عربی؛ حتی تو شمالم دست از حجابش بر نمیداره اما مثله همیشه خوشتیپ؛ کیفو کفشش سفیده؛ سلام میکنمو با حرص میگم:_ بازم چادر؟
فرزاد میپره وسط حرفمو با نگاه خیرش به سارا میگه:
_چیکارشون داری؟ اتفاقا اینجوری بهتره...
سارا با احترام باهاش سلام علیک میکنه و رو به من میگه:__ تو شمال که با چادر نمیگردم...
**********
به ساعت ماشین نگاه میکنم12 ظهرو نشون میده...
با حدص نگاهی به عرفان میندازم که با اخم رانندگی میکنه و حتی یه کلمم حرف نزده...
قرار شده منو عرفان نقش زنو شوهرو بازی کنیمو فرزادو سارام نقش زنو شوهرو...
به روستا رسیدیمو آنتنامون رفته؛ تو راه با کیارش حرف زدمو گله کرد که چرا به خودش نگفتم ببرتم...
ناراحتم از اینکه چرا قراره نقش عرفانو بازی کنمو بی قرار از اینکه قراره آرادمو ببینم و شایدم نبینمو بازم اشتباه کرده باشیم و من مطمئنم ایندفعه اگه پیدا نشه من میمیرم....
نگاهی به عقب میندازمو میبینم که جفتشون خوابن؛ چه خوشم میگذره بهشون؛ فرزاد از موقعی که سارارو دیده کلا مارو یادش رفته؛ سارام که بدتر از اون...
عرفانم که اصلا از این دنیا پرته؛ فکر کنم تو دلش داره آرزو میکنه آراد مرده باشه...
نه بابا اونقدرام پست نیست...ولی من ازش بدم میاد...
چشمامو میبندمو چشمای آرادم میاد جلوی روم ضربان بالا رفته ی قلبم دسته خودم نیست؛ احساس میکنم آراد همینجاس کنارمه....
با ترمز شدید ماشین به جلو پرتاب میشمو با تعجب به عرفان نگاه میکنم؛ اما رد نگاه اون جایی دیگس؛ رد نگاهشو میگیرمو.....
دنیا متوقف میشه؛ زمان می ایسته و اون لحظه انگار که نفس کشیدن منم متوقف میشه....
romangram.com | @romangram_com