#خیس_مثل_باران_پارت_237
__آماده ای سارایی؟
_ اولا سلامتو قورت نده؛ دوما بله آمادم پس کجایید؟
__نیم ساعت دیگه اونجاییم
با بداخلاقی میگه:_ برو بابا نیم ساعت بشینم اینجا چیکار؟ من الان خودم میام خونت...
__بهتر الکی پول بنزین نمیدیم...
بیشوری میگه و تلفنو قطع میکنه؛ امروز الکی خوشحالم؛ خیلی خوشحال؛ قرمز رنگ دوس داشتنه و من میخوام با تک تک کارام دوس داشتنو به آراد ثابت کنم....
با قدمای محکم و صد البته با نازی که خود به خود تو حرکاتمه از پله ها پایین میرم؛
دو تا پتو مت میبینم که دارن میزو جارو میکنن؛ عرفان که هنوز لقمه ی اول تموم نشده لقمه ی دومو میچپونه تو دهنش؛ فرزادم نمیدونه چی بخوره؛ دستشو تو همه چی میکنه...
با صدای بلند میخندم که جفتشون برمیگردن نگام میکننو چشماشون از هدقه بیرون میزنه...
عرفان به سرفه میوفته و آب میخوره اما فرزاد به جویدن ادامه میده و با تحسین نگام میکنه...
همینطور که از پله ها پایین میرم میگم:_ نترکین؟ مگه دنبالتون کردن اینجوری میخورین...
فرزاد میگه:_ قراره این همه راهو بریما؛ از گشنگی که قرار نیست تلف شیم؛ بعدشم قبله اینکه اون رژه قرمزو بمالی رو لبات میمودی یکم صبحونه میخوردی...
لیوانی آب پرتغال واسه خودم میریزمو میگم:_ همین کافیه...
همون لحظه صدای زنگو میشنومو میگم:_ چه سرعتی..
به سرعت به سمت اف اف میرمو سارارو میبینم؛ درو میزنمو میگم:_ بیا تو...
صدای داد فرزادو میشنوم که میگه:_ کیه؟
منم مثله خودش داد میزنم:_ سارا...
میبینم با سرعت میاد پیش منو تو آینه موهاشو درست میکنه و بهم میگه خوبم؟؟؟؟
romangram.com | @romangram_com