#خیس_مثل_باران_پارت_225


میخواستم زنگ بزنم به عرفان فوشش بدم که همون لحظه نوره ماشینی افتاد تو آینه، صدای بوقارو که شنیدم فهمیدم خوده میمونشه...

عصبی درو باز کردمو پیاده شدم؛ دیدم عرفان با قیافه برزخی از ماشین پیاده شد؛

دستامو به کمرم زدم و با لحن طلبکار نگاش کردم همین که اومدم دهن باز کنم یه چیزی بهش بگم انقدر محکم زد تو گوشم که پرت شدم رو زمین....

با بهت بهش نگاه کردم به چه جراتی منو زد؟

مگه کیه من بود که دست روم بلند کرد؟

جون تو تنم نبود که از جام بلند شم؛ اشکام راه خودشو پیدا کرده بودو عجیب دلم آراد میخواست...

آرادی که میدونم اگه بود الان این هیولارو از پا در میاورد....

وقتی نگاه خیرمو دید اومد گوشمو گرفت و با دست دیگش تند تند بهم سیلی میزدو زیره گوشم گفت:_

کثافت حالا واسه من زبون در آوردی؟ هرزه گری میکنی؟ بهت میگم کجایی میگی تو بغل فرزاد؟

داد کشید:_ تو یادگار آرادی میین که از رو جنازم رد شی بزارم هرزه بازی کنی...

اومد دوباره بزنه تو گوشم که دستی از پشت دستشو گرفتو همین که عرفان خواست موقعیت و بسنجه مشتی تو صورتش خورد که دل منو خنک کرد....

***********

1 ساعت بعد جلوی ویلای فرزاد اینا نگه داشتیم دختره خوشتیپو تقریبا تو پری با یه مرد قد بلندو چشم و ابرو مشکی جلوی در وایساده بودن...

دختره که خواهر فرزاد بود به محضه پیاده شدنم محکم منو بغل کردو گفت:_ مشتاق دیدار خانوم خوشگله فرزاد زیاد تعریفتو کرده...

چشمکی زدو اضافه کرد:_ و البته میخواستم ببینم چه شکلی هستی که آراد راضی شده زن بگیره...

به شوهره ناحید که اسمش محمد بود نگاه کردمو با احترام سلام و علیک کردم...

وقتی از در رفتیم تو و نور حیاط رو صورتم افتاد ناحید به صورتش چنگ انداختو گفت:_ خدا مرگم بده صورتت چیشده...

فرزاد چشم غره ای نثار عرفان کردو گفت:


romangram.com | @romangram_com