#خیس_مثل_باران_پارت_220

دوباره نگاهم کرد؛ غمه تو چشماش داشت به اشک تبدیل میشد بالارو نگاه کرد که اشکش نیادو گفت:





__ درست 3 سال پیش خسته و کوفته تو دفترم نشسته بودمو منتظره آخرین مراجع بودم که بیاد سریع ویزیتش کنمو برم خونه؛ داشتم با دستام به میز ضربه میزدمو تو خیالم شام امشبو یه لقمه چپ میکردم و در باز شدو یه دختر اومد تو...

از زیباییش زبونم بند اومده بود؛ ابرو های پهن مشکی چشمای درشتو عسلی موژه های فرفری؛ دماغ کوچولو و سر بالا لبای قلوه ای؛ چشمای خمارش واقعا با روحو روان آدم بازی میکرد....

چادر عربی سرش بودو روسری مشکی قاب گرفته شده ی صورتش بود؛ حتی یه تار موشم بیرون نبود؛

با احترام از جام بلند شدم به صندلی اشاره کردمو گفتم:_ بفرمائید خواهش میکنم...

سلام زیر لبی دادو نشست رو صندلی مراجع؛ منم صندلی رو به روش نشستمو با لبخند نگاش کردم؛ اصلا خستگی یادم رفته بود؛ فقط دلم میخواست فرشته رو به روم لب باز کنه و حرف بزنه تا خودم همه ی ناراحتی هاشو از دلش پاک کنم...

اولش هیچی نمیگفت و با دستاش بازی میکرد؛ دستاش میلرزید؛ کم کم قطره های درشت اشک از چشماش اومد؛ فقط نگاش میکردم میخواستم خودش شروع کنه به حرف زدن نه اینکه من مجبورش کنم؛ با نگاهم دعوت به آرامشش میکردم که بالاخره موفق شدمو فرشته کوچولو لب باز کرد:

__ اسمم ماهرخه 17 سالمه؛ سال سوم دبیرستانم؛ رشتم گرافیکه؛ دو تا برادر دارم که جفتشون ازدواج کردن؛ وضع مالیمم تقریبا خوبه مجردم...

خندیدم و گفتم:_ بیوگرافی خوبی بود ماهرخ خانوم کوچولو...

اونم آروم خندید خنده ای که بدجور به دلم نشست؛ سرشو انداخت پایینو گفت:

__یه مشکل بزرگ دارم

لبخند مهربونی تحویلش دادمو گفتم:_ اینجایی که مشکلتو حل کنیم دیگه مگه نه...

غمگین نگام کردو گفت:_ اگه حل نشه من میمیرم...

خدانکنه ی زیر لبی گفتم و ادامه دادم:_ نمیخوای برای من تعریف کنی...

دوباره سرشو پایین انداختو گفت:_ دکتر من....

پریدم وسط حرفشو گفتم:_ راحت باش بگو فرزاد؛ از لفظ دکتر بدم میاد...

سرشو تکون دادو گفت:_ باشه آقا فرزاد...

romangram.com | @romangram_com