#خیس_مثل_باران_پارت_203


با آرامش خندیدو گفت:__ گفت به زودی تمام حسات بر میگرده و راه میری حافظتم به زودی بر میگرده.....

خیلی اعصابم خورد بود سرم درد گرفته بود خدایا حالا من چیکار کنم یاده یه چیزی افتادمو رو به حاج رجب گفتم:__من مرده گنده کیف پولی چیزی همراهم نبود؟

بلند شدو از تو کمد یه دسته پول در آوردو گذاشت جلوم و گفت:__ تو جیب شلوارت فقط این پولا بود و از لباساو ساعتو موتورت معلوم بود که وضع مالیت خوبه...و انگار اون خانومم زنت بود چون تو دست جفتتون حلقه بود...

با نگرانی گفتم:_ اون چیشد؟؟

__ اونو علی تحویل آنبولانس دادو دیگ ازش خبر نداریم...

اخمامو کشیدم تو هم اگه اون زنم بوده الان به من احتیاج داره الان باید پیشش باشم اگه زنده نمونده باشه چی؛ وااااااایییی حالا چجوری پیداش کنم....

معصومه یه سینی غذا جلوم گذاشتو گفت:_ زیاد فکر نکن غذاتو بخور....

یه برو بابا ی زیر لب گفتم که بره گمشه زود تر بیرون؛ دلم میخواست تنها باشمو فکر کنم تا شاید یادم بیاد....

ساعت 3 شب بودو هنوز داشتم فکر میکردم اما دریغ حتی نمیتونستم اسمه خودمو به یاد بیارم...

*****************

از زبان گیسو..





دو هفته از اون شب گذشته بودو من برگشته بودم خونه؛ دوریه آراد داشت دیونم میکرد کاره هر شبم شده بود بغل کردنو بو کردن لباساش؛ رو تختش خوابیدنو تا صبح زار زدن......

روزا سعی میکردم حواسمو به درسم بدمو شبا حسرت آغوشش اون عصبانی شدناش گیر دادناش همه و همه دیونم میکرد....

هر روز عرفانو دکتر معینی بهم سر میزدنو سعی میکردن آرومم کنن و منم هر چقدر با دکتر معینی خوب بودم با عرفان بد بودمو از نگاهش بدم میومد....

غزل بیشتر اوقات پیش من میموند و کم تر خونشون میرفت الی مثله من باور کرده بود آراد زندس و جز اون تنها دکتر معینی بود که حرفامو تایید میکرد؛ بقیه فکر میکردن دچار توهم شدم....

یاده معامله اون روز افتادم وقتی بهش گفتم چه معامله ای دکتر سرشو تکون دادو گفت:


romangram.com | @romangram_com