#خیس_مثل_باران_پارت_202

حاج رجب که چهرش حسابی گرفته بود لبشو با زبون خیس کرد منو مخاطب قرار دادو گفت:

__1ماه پیش بود؛ داشتم از تهران برمیگشتم رفته بودم میوه هارو بفروشم؛تو وانت علی آقا نشسته بودمو از قشنگی های تهران با هم حرف میزدیم که خارج از شهر درست کنا جاده؛ یه موتور دیدم سبز رنگ بودو پرشی؛ موتور رو یه مرد افتاده بودو چرخاش داشت میچرخید؛ به علی گفتم بزنه کنارو رفتم کنار جاده؛ خدای من یه دختر و پسر غرق در خون افتاده بودن رو زمین؛ دستاشون تو دسته هم بود؛ رفتم صداشون زدم:__خانوم خانوم!!اقا چشماتوباز کن...

صدا کردنامو تکون دادنام رو دختره اثر گذاشتو چشماشو باز کرد؛ همه چیزو میدید اما نمیتوست حرفی بزنه یا تکون بخوره پسره به مراتب حالش بد تر بودو من هر لحظه میترسیدم بمیره؛ صدای ناله هاشو میشنیدم ولی چشماش بسته بود بین حرفاش اسمه گیسو شنیدم...

اما چند دقیقه بعد همون ناله هام قطع شد؛ علی رو به من گفت؛

__حاج رجب چرا وایسادی بیا بریم واست دردسر میشه ها...

_نه علی دلم نمیاد اگه این بنده های خدا خدایی نکرده چیزیشون بشه تا آخر عمر پیش خدای خودم شرمندم...

__ پیر مردد بیا بریم برام دردسر میشه خیلی دلت میخواد کمک کنی زنگ بزن آنبولاس بیاد..

_ نه علی من نمیتونم من الان پسررو با خودم میبرم چون ظاهرا حالش بد تره؛ تو هم وایسا اینجا زنگ بزن آنبولانس دختررو ببره اگه مدرکی چیزیم ازشون پیدا کردی با خودت بیار فقط تا دختررو تحویل آنبولاس ندادی نیا....

علی حرفامو قبول کردو به کمک هم موتورو از رو پسره که بدنشم غرق خون بود برداشتیم؛ پسررو تو ماشین گذاشتیم و من به سرعت به سمت اولین بیمارستان حرکت کردم....

پیرمرد سرشو گرفت بالاو رو به من با چشمای اشکی گفت:__ فقط خدا خواست که تو زنده موندی....

جواب ندادمو اونم ادامه داد:__ وقتی رسیدم بیمارستان دکترا به سرعت به سمته اتاق عمل بردنت و من زنگ زدمو به این دو تا خبر دادم؛ همش از خدا میخواستم چیزیت نشه و زنده بمونی....

بعد از چند ساعت دکترا اومدن بیرون؛ به سرعت رفتم پیششونو رو به یکیشون گفتم:__ دکتر حالش چطوره؟

__ دیر رسوندینش بیمارستان حالش خیلی بده؛ ما عملو با موفقیت انجام دادیم ولی از این به بعدش به بیمار بستگی داره؛ شاید سالمو سلامت به هوش بیاد؛ شاید اصلا به هوش نیادو شایدم این تصادف یه سری پیامد براش به جا بزاره...………

معصومه سریع گفت:__چه پیامدی دکتر؟

__ نا بینایی؛ فلج شدن؛ شایدم فراموشی...…

بعد از اون شب یه هفته دیگم بیمارستان موندی و بعدش دکترا اجازه دادن ببریمت خونه و منتظر به هوش اومدنت باشیم؛ فقط تو اون هین راجب شناسنامت به مشکل بر خوردیم که چون من حوصله پلیسو دردسراشو نداشتم شناسنامه پسر خدا بیامرزمو که سنش تو مایه های تو بودو من هیچ وقت باطلش نکردم نشون دادم...اونجام چون بیمارستان بی درو پیکری بود قبول کرد...

از اون به بعد هر روز استاده معصومه که دکتر مغزو اعصاب بود میومد معاینت میکردو میگفت روز به روز حالت بهتر میشه و مام امیدوار بودیم اما از بخت بدت وقتی به هوش اومدی....

معصومه پرید وسط حرف باباشو گفت:__ اااا بابا جان چه بخت بدی؟ خدارو شکر که به هوش اومده همین مهمه؛ مگه ندیدین دکتر چی گفت؟

نگاش کردمو گفتم:__چی گفت؟

romangram.com | @romangram_com