#خیس_مثل_باران_پارت_204
__ من به تو قول میدم آرادو پیدا کنم و تو....
نگاهش کردمو گفتم:_چیکار باید کنم؟؟
__ توام قول میدی تو کنکور قبول شی....
منم کلی گریه کرده بودمو گفته بودم بدون آراد درس خوندنو نمیخوام ولی اون آرومم کرده بودو تونست راضیم کنه درس بخونم....
امروز قرار بود بریم صحنه ی تصادفو نزدیک ترین بیمارستاناشو بگردیم شاید اثری از آراد پیدا شه....
من امروز خیلی امیدوارم مطمئنم یه سره نخی پیدا میشه...
واااااای خدا یعنی میشه آرادم زنده و سلامت باشه....
خدایا بهت قول میدم اگه پیدا بشه نمازمو کامل بخونم دیگم به انتقام و این حرفا فکر نکنم....
با سر خوشی تیپ سفید زدمو از در رفتم بیرون؛ دکتر معینی و عرفان جلوی در بودن با دیدن عرفان چهرم رفت تو همو اونم با دیدن من چشماش گرد شد...
الان فکر میکنه دیونم که تیپ سفید زدم...ولی مهم نیست هر فکری میخواد بکنه به دکتر با احترام سلام کردمو رو به عرفان گفتم:__ سلام توام میخوای بیای؟
با همون بهت سرشو به نشونه ی نه تکون دادو گفت:
__ اومدم بهت بگم شب بیای خونه ی ما و یه حالیم ازت بپرسم تو شرکت کار دارمو باید برم وگرنه حتما میومدم....
تو دلم گفتم خداروشکر که نیستی خوشحالم کردی و در ظاهر گفتم:_ باشه هر جور راحتی...
دوباره از اون نگاها کرد که دوسش نداشتمو گفت:__ من که میدونم به هیچ نتیجه ای نمیرسی اما تو لج میکنی؛ خودت برو تا مطمئن شی؛ بعدشم مواظب خودت باشو 1 ساعت یه بار زنگ بزن.....
به گفتن باشه اکتفا کردمو رفتم نشستم تو سوزوکی دکتر؛ دکترم که خوب میدونست از عرفان بیزارم خندیدو اومد سوار شد...
دیدم هی داره نگاه میکنه و حرکت نمیکنه ولی نگاهش پاک بود مثله نگاه یه برادر به خواهرش؛ چشمامو گرد کردمو گفتم:_ خوشگل ندیدی؟
خندیدو گفت:_ خوشم میاد به قولت عمل کردی اینو از لباس پوشیدنت فهمیدم...
با قاطعیت گفتم:_ من عذا دار نیستم که لباس بپوشم....
اونم خندیدو گفت:_ کاملا همینطوره؛ حالا پیش به سوی آراد خان...
romangram.com | @romangram_com