#خیس_مثل_باران_پارت_132
__سلام عرفان خوبی نازی پیشته
_ آره حمومه جانم کارش داشتی
اواااا خاک برسرم اینا حیارو قورت دادن یه آبم روش؛ خاک بر سرشون جای اینا من خجالت کشیدم؛دینو ایمونم که اصلا هیچی....بابا محرمی گفتن نا محرمی گفتن....نمیدونم کی تقاص گناهاشونو میدن خدا داندو بس....
همینطوری داشتم به اینکه تا الان داشتن چیکار میکردن فکر میکردم که صدای خنده ی عرفان پیچید گوشی و گفت:__ بابا زنم انقد خجالتی دیگه تو که باید الان این چیزا برات عادی باشه و دوباره بلند زد زیره خنده....
رو آب بخندی بیشعور...با خجالتی که تو صدام تابلو بود سریع گفتم:_ امروز قرار بود نازی و غزل بیان اینجا بگو سریع بیاد خدافظ...
تلفنو قطع کردمو با حوله رفتم تو آشپز خونه طیبه خانوم سفررو برام چیدو گفت:
__ خانوم اگه کاری با من ندارین من برم آقا تلفن کردن گفتن برای یه کاری به من نیاز دارن
سرمو تکون دادم و با دهن پر گفتم:__ آقا این کارارو از لجه من میکنه حالا امروز که من لازمت دارم باید بری؟ برو نخواستم
طیبه خانوم که مطمئنم از حرفام چیزی نفهمیده بود لبخندی زدو از آشپزخونه رفت بیرون....
میدونم الان فکر میکنه من دیونم....
******
تاپو شلوارک قرمزمو پوشیدم موهامم شونه کردم تا دوستان برسن امروز تصمیم دارم واقعا خوشمل بشم؛ خب بهتره یه چیزی واسه ناهار درست کنم....
با تموم شدن کاره لازانیا خوشمزم صدای زنگم اومد ساعتو نگاه کردم 12 بود؛ اه از کی تو آشپزخونم من....
سریع درو زدم که صدای دو تا جیغ جیغو تو حیاط پیچید منم رفتم پیششونو سلام کردم
غزل با ذوق گفت: __وااااااییی گیسو منتظرم زود تر این عید رد شه هوا گرم شه بیایم استخر اینجا آب بازی
نازنین گفت:_ آره خیلی حال میده حتما بعده عید بازی میکنیم
زدم تو سره نازنین و گفتم:_ حالا این غزل بچه پایین شهره تو چرا ندید پدید بازی در میاری خواهر؟
غزل ایششششششی کشید و در حالی که میرفت تو گفت:__ خوبه خوبه انقد کلاس نزار حالا خوبه تا دیروز خودتم هم محلیم بودی حالا برا من کلاس میزاری
__ حالا که فعلا شوهرم یکی از پولدار ترینای تهرانه
romangram.com | @romangram_com