#خیس_مثل_باران_پارت_131
مرهم زخمم تویی جانم به جانت بسته است
غیر تو، جز مردن و رفتن نمیخواهد دلم
خسته ام،هر استخوانم لای زخمی کهنه است
خیس بارانم بببین چیزی نمیخواهد
بالاخره پنج شنبه از راه رسید؛ 5 شنبه ای که کل هفته منتظرش بودم پنج شنبه ای که میخواستم ببینم چه سوپرایزی در انتظارمه...
فردای بیهوش شدنم حالم خوب شدو تونستم برم مدرسه. البته غزلو نازنینم اومدن و کلی واسم آبغوره گرفتن..قرار شده عرفان همین روزا با الهام جون حرف بزنه و برن خاستگاری نازنین...غزلم کلی از معلم موسیقیش که پسر عموی آراده تعریف کردو گفت خیلی آقای متشخصیه؛ هر چیم از سهیل براش گفتیم گفت حتی نمیخواد اسمشو بشنوه.....
و اما المیرا خیلی نگرانش بودم میدونستم کیارش قصدی جز اذیتو آزارش نداره؛ تصمیم گرفتم یه روزی باهاش حرف بزنمو بهش بگم که کیارش چه قصدی داره؛ اما فعلا میخوام به سوپرایزه آراد برسم.....
صبح با صدای اس ام اس از خواب بیدار شدم تلفنمو با قر قر برداشتمو به صفحش نگاه کردم:
آراد بود که تو گوشیم هاپو سیو بود لبخندی زدمو پیامو باز کردم
:(( خانومم برای امشب خودتو آماده کن؛ چون برای سوپرایز رویایی امشبم یه پرنسس رویایی میخوام))
با خوندن پیام دو دستی زدم تو سره خودم و پریدم تو حموم، یه دوش حسابی گرفتم حوله ی صورتیمو پوشیدمو زنگ زدم به نازی با بوق دوم جواب داد
__ بله
اه اینکه عرفان نازی مردشورتو ببرن که همیشه تو بغله این عرفانی؛ پسر ندیده...
صدامو صاف کردمو گفتم:
romangram.com | @romangram_com