#خیانت_پارت_93
"امیدوارم دیگه تو اینجور جاها نبینمت"
از کنارم رد شد و رفت...صدای رد شدن ماشینش را که شنیدم من هم به طرف ماشن خودم رفتم...سویچ را از کیف در آوردم و سوار شدم.
در را بستم و قفل مرکزی را فشار دادم...دستم را روی فرمان گذاشتم و تازه به چیزی پی بردم...حلقه ام گم شده بود.
گوشی ام را از کیفم در آوردم...انتظار چندین تماس بی پاسخ را داشتم اما در کمال ناباوری نه تماسی داشتم نه پیامکی.
کسی به شیشه ماشین ضربه زد...صورتم را چرخاندم و با چشمهای گرد شده به پریسا نگاه کردم...با انگشت اشاره اش قفل در را نشان می داد...قفل را که باز کردم...به سرعت وارد شد و بلند بلند خندید.
با تعجب به او خیره مانده بودم.
"چیز جدیدی می بینی؟"
باز هم خندید...دستش را جلوی صورتم تکان داد.
" هـــوی دختر کجایی؟"
"تو تا الان اینجا بودی پریسا"
باز هم خندید...چانه اش را گرفتم و صورتش را نزدیک کردم.
"چی خوردی؟"
خنده اش را جمع کرد.
"یه چیزایی که خوردم ولی اثرش پریده، این خنده هامم واسه خوشحالیمه"
دستم را پس زد...با دستش چانه اش را مالش داد.
romangram.com | @romangram_com