#خیانت_پارت_92


"برو بیرون وایسا من خودم کیفت رو میارم، فقط رنگش رو بگو"

زیر لب زمزمه کردم:"مشکی براق، کوچیکه"

لبخند زد و برای چند ثانیه با چشمان مهربانش به من خیره شد...برگشت و رفت.

از باغ بیرون آمدم و کنار در ایستادم...بدنم را به دیوار تکیه دادم و به فکر کردم:"منصور حتما نگران شده که نبودم...نکنه به مامان اینا گفته باشه! چی بگم؟ بگم کجا بودم؟ چه غلطی کردم که با پریسا اومدم اینجا...آهان می گم با پریسا بودم...اما اگه به پریسا زنگ زده باشن و اون گفته باشه با من نیست، چی؟ وای...خدا کمکم کن"

"نه به اون موقه هایی که باید فکر کنی و نمی کنی، نه به الان که داری مغزتو متلاشی می کنی"

نگاهش کردم...دیگر اثری از لبخند و نگاه مهربان توی صورتش وجود نداشت.

تکیه ام را از دیوار گرفتم و دستم را برای گرفتن کیفم جلو بردم.

"می دونی از کجا فهمیدم این کیف توه؟"

کیف را از دستش گرفتم و نگاهش کردم.

"رژ صورتی توش بود، هیچکس تو پارتی شبونه رژ صورتی کمرنگ نمی زنه"لبخند محوی زد.

"ممنون که..."

نگذاشت حرفم را ادامه دهم.

"خواهش می کنم، من باید برم، تو هم برو"

جلوتر آمد.


romangram.com | @romangram_com