#خیانت_پارت_91

بلند خندید...هر چه من دست و پا می زدم دستان او هم سفت تر می شد...یکی از دستهاش شل شد و روی بدنم حرکت کرد...بغض مزخرفی گلویم را گرفته بود...فریاد زدم:"خــــــدا"

"اینجا صبحاش خلوت تر از شباشه، پس الکی جیغ نزن"

سرم را پایین انداختم...اشک هایم جاری شده بودند...دست او همچنان حرکت می کرد و من با هر حرکتش خدا را صدا می زدم.

نمی دانم چه رازی بین زبان من و کار خدا هست که هر وقت گفته ام «خدا کجایی»، فردی به کمکم می آید.

"خــــدا!کــجــــایی؟"

نمی دانم کی رضا وارد باغ شد چون سرم را پایین انداخته بودم...اما وقتی مرد داد زد:"چته مرتیکه؟ چرا رم کردی" متوجه نبود دستها روی بدنم شدم و رویم را برگرداندم...بادمجانی زیر چشم مرد کاشته شده بود.

مرد دستش را روی چشمم گرفت و ناله کرد.

"زنیکه می مردی بگی یکی قبلا رزروت کرده؟"

دهنم تلخ شد...زهر هم اینقدر تلخ نیست...

دست رضا بالا رفت و بار دیگر روی صورت مرد فرود آمد.

"حرف دهنت رو بفهم آشغال"

مرد که ترسیده بود دمش را روی کولش گذاشت و به انتهای باغ پناه برد...زیر لب فحش های رکیکی میداد...رضا به طرفم آمد...دستش بالا آمد...از ترس خوردن کتک، چشمانم را بستم...اما دستش به آرامی صورتم را لمس کرد.

"گریه نکن، من اینجام"

چشمم را باز کردم وچیزی را درون وجودم حس کردم...چیزی که همیشه جایش خالی بود...دوست داشتن یک مرد محکم...یه مرد که پشتم باشد.

دستش را کنار بدنش برد.

romangram.com | @romangram_com