#خیانت_پارت_90
داخل باغ شدم و در را هم باز گذاشتم... جلو رفتم و سعی کردم به این فکر نکنم که منظور رضا از همه، چجور افرادی بود!
چند قدمی که برداشتم حس کردم کسی مرا دنبال می کند...آرامتر راه رفتم و گوشم را تیز کردم...صدای پایی را شنیدم...برگشتم...مردی را در یک قدمی خود دیدم...لبخند زشتی روی صورتش نقش بسته بود.
"جایی تشریف می برین؟"
"جایی نیست که به شما مربوط بشه؟"
ابرویش را بالا انداخت.
"جداً؟"
خندید.
"اینجا همه چی به من مربوط میشه"
حرف هایش بلوفی بیش نبود اما خنده ی کثیفش ترسناک...
به در نگاه کردم و با یک حرکت سریع از کنارش رد شدم و به طرف در دوییدم...اما سرعت او بیشتر بود و در آخرین لحظه دستش دور کمرم حلقه شد...انگشت هایش پوست شکمم را چنگ انداخت و مرا به سمت خودش کشید.
"شماها خوب بلدین چطور آدمو جذب کنید"
کمرم به بدنش مماس شد...از این حس گرما چندشم شد.
"بذار برم...ولم کن"
"ولت می کنم ولی نه الان"
romangram.com | @romangram_com