#خیانت_پارت_89

سرم را به طرف پنجره بر گرداندم.

"نه"

تا پایان راه حرف دیگری نزدیم...رو به روی درب باغ ایستاد...ساعت را نگاه کردم...9 صبح...به در باغ نگاه می کردم با خود فکر می کردم:"چجوری برم تو باغ؟ اصا چی بگم؟بگم دیشب اینجا بودم بعد رفتم خونه ولی حواسم نبود کیفم رو ببرم؟ نمی گن خنگ خودتی؟ نمی گن تا الان کدوم گوری بودی؟ نمی گن تو چه حالی بودی که یادت رفت؟"

"نمی خوای پیاده بشی؟ من کار دارم"

"کسی تو باغ هست این موقع روز؟"

با انگشتانش روی فرمان ضرب گرفت.

"آخه تو که اینکاره نبودی..."

بقیه حرفش را خورد...چند لحظه سکوت کرد.

"آره هستن، آدمای زیادی هستن"

نفسش را فوت کرد.

سرم را پایین انداختم:"ممنون که رسوندیم، واسه همه چی معذرت می خوام، ببخشید مزاحمت شدم"

دلم می خواست بگوید کدام مزاحمت؟ اما...

"باشه، حالا پیاده شو که خیلی کار دارم"

در را باز کردم و پیاده شدم...برای تنبه کردنش خداحافظی نکردم...ماشین حرکت کرد و دور شد.

به طرف در باغ رفتم و چند ضربه به آن وارد کردم اما هیچ صدایی نیامد...ضربه بعدی را محمکتر زدم...در کمی به عقب رفت...باز بود.

romangram.com | @romangram_com