#خیانت_پارت_86
"پس من تو ذهنتم؟ بهم فکر می کنی؟"
خشکم زد...به این قسمت سوال فکر نکرده بودم.
"خب حالا، ببین چه سرخ و سفید میشه، اسمم رضاست، رضا شهبازی"
هیچ جوابی ندادم...زبان درازی را بلد نبودم...همیشه حرف های داخل آستینم بی ربط تر از آن بود که بخواهم بیان کنم.
"نمی خوای معرفی کنی؟ واسه اینکه از لک بیای بیرون میگما"
سرم را به طرف شیشه کردم و به بیرون خیره شدم.
"ستاره پناهی"
شیشه سمت خودش را پایین کشید.
"کمربندتو ببند جریممون نکنن"
با اینکه اصلا از کمربند خوشم نمی آمد ولی بستمش.
"من 26 سالمه"
لبخند زدم و سرم را چرخاندم.
"این یعنی دلت می خواد سن منو بدونی؟"
"نه، این یعنی میخوام تو از فضولی غش نکنی، حوصله جمع و جور کردن دوبارتو ندارم"
romangram.com | @romangram_com