#خیانت_پارت_85

دوباره به طرفم برگشت...سرم را پایین انداختم.

"خب؟"

چرا مسائل را سخت می کرد؟

"میشه یکم پول بهم بدی من پول آژانس رو بدم؟" سرم را بالا آوردم و ادامه دادم:"تا رسیدم خونه 2برابرشو به حسابت می ریزم"

پوزخند زد.

"چه دست و دل باز..."

به طرف درب خروج رفت.

"پولتو بذار تو جیبت، واسه خرید عقل لازمت میشه"

در را باز کرد و بیرون رفت...قدم هایم را سریع کردم و از در بیرون رفتم...پله ها را یکی دوتا پایین می رفت...کفش هایم جلوی در جفت شده بود...پوشیدمشان و در را بستم...از پله ها پایین آمدم و به خودم برای پوشیدن کفش8 سانتی فحش دادم.

در حیاط را باز کردم و بیرون رفتم...کوچه تنگ بود...به اطراف نگاه کردم...در ذهنم به خودم لعنت فرستادم که اینقدر خودم را کوچک و حقیر کردم.

صدای بوق ماشینی را شنیدم...به ابتدای کوچه نگاه کردم...ماشین مشکی شاسی بلندی آنجا ایستاده بود...فرد داخل ماشین مشخص نبود...دلم را به دریا زدم و به طرف ماشین رفتم...نزدیکتر که شدم صورت او را داخل ماشین تشخیص دادم...سوار شدم و در را بستم...حرکت کرد.

"خسته نشدی هی تو ذهنت گفتی پسره؟"

سوالش خیلی عجیب بود...و در عین حال واقعیت...اینجوری هم خودش را معرفی می کرد هم باعث می شد من خودم را معرفی کنم...اما غیر مستقیم.

"چرا خسته شدم"

خندید.

romangram.com | @romangram_com