#خیانت_پارت_83

به طرف حمام رفتم و داخل شدم...در را بستم و لباسم را در آوردم...آب گرم را باز کردم و زیر دوش ایستادم.

قطرات آب روی بدنم می لغزیدند و پایین می رفتند...دستم را به شیر حمام گرفتم...اشک هایم بودند یا قطرات آب؟...

فکر کردم...به اشتباهم...به همه اتفاقاتی که می توانست بیافتد اما...

عهد بستم که به این خاطرات دیگر فکر نکنم...عهد بستم بمانم و منصور را از بین ببرم...نه با از بین بردن خودم...با رها کردنش...

حمام کردم و لباس هایم را دوباره پوشیدم...حالم خیلی بهتر شده بود.

از در حمام بیرون آمدم...قطرات آب از موهایم روی زمین می چکید...صدای در خانه بلند شد...به طرف در رفتم و از داخل چشمی نگاه کردم...خودش بود...در را باز کردم.

"می دونی چند وقته دم در هستم؟"

"خب چرا نیومدی داخل؟"

پوزخند زد.

"چون کلید رو توی خونه گذاشتم تا خانوم راحت باشن"

کارش قشنگ بود اما حرفش...

با دو جعبه وارد شد و باپشت پایش در را بست...یکی از جعبه ها را به طرفم گرفت.

"شنل و روسری"

خندید.

"رنگشون رو ست کردم"

romangram.com | @romangram_com