#خیانت_پارت_81

تعجب کردم...تمام بدنم منقبض شد و کلمه نا خودآگاه از دهانم خارج شد:"نـه؟"

"بله، تاریک بود، صندلی عقب خوابوندمت"

اخم هایش توی هم رفت:"خدا خیلی هوامو داشت که پلیس جلوم رو نگرفت وگرنه فکر می کردن من دزدیمت"

ماهیچه هام به یکباره شل شدند و با خیال راحت نفسم را فوت کردم...در ذهنم سوالی آمد که هنوز هم از جوابش می ترسم:"اگه ما رو با هم می گرفتن؟!"

با انگشت اشاره اش پیشانی ام را نشان داد:"مغز کوچیک یعنی این"

مکثی کرد و بعد ادامه داد:"من میرم بیرون یه لباسی هم برای تو بخرم، تو هم برو حموم"

پشتش را کرد و خواست برود.

"منتظر می مونم تا برگردی بعد میرم خونه"

به سرعت برگشت و به طرفم آمد...ترسیدم و چند قدم عقب رفتم.

"دختره احمق فکر کردی اگه می خواستم کاری کنم وقت نداشتم؟ اونم با اون حالی که تو داشتی"

نزدیک تر شد.

"تمام دیشب اینجا بودی، تمام دیشب، می فهمی؟ یک شب کامل اونم توی حالی که هم مست بودی هم مواد زده بودی"

پوزخند صدا دار زد.

"احمقانست، تو اگه این چیزا برات مهم بود تو اون پارتی لعنتی چه غلطی می کردی؟"

اشک توی چشمانم جمع شد...به خودم نهیب زدم:"چرا لال شدی ستاره؟ جوابشو بده"

romangram.com | @romangram_com