#خیانت_پارت_80
به طرف آشپزخانه رفتم...چشمانم به جستجوی لیوان پرداخت و آن را روی اُپن پیدا کرد...جلو رفتم و لیوان را برداشتم.
ته لیوان تعدادی هسته ی لیمو خودنمایی می کرد...لیوان را بالا بردم و جرعه ای از آن را خوردم...آب لیمو و عسل...مهم نبود که دوست ندارم... من گشنه بودم.
چشمانم باز هم به جستجو پرداخت و یخچال را یافت...به طرفش رفتم و درش را باز کردم و از داخلش شیشه آب را در آوردم و آن را سر کشیدم...آب از سر و رویم سراریز شد.
"خوب شد گفتم فقط همون یه لیوان رو بخور"
از ترس وارد شدنش دستم شل شد و شیشه روی فرش آشپزخانه افتاد...آب توی گلویم پرید...سعی می کردم با سرفه کردن از خفه شدنم جلوگیری کنم.
همانجا ایستاد و فقط نگاهم کرد...کمی که آرامتر شدم به حرف آمد:"می دونستم نمی تونی جلوی شکمتو بگیری" و بعد با صدای بلند خندید.
"اینجوری نمیشه، تو برو حموم، منم می رم یه چیزایی واسه خونه بخرم"
سریع جواب دادم:"نه، میرم خونه"
"اِ؟! تازه یادت اومد که خونه ای هم داری؟"
دهنم تلخ شد.
با چشمش یک بار از بالا تا پایین مرا نگاه کرد.
"اینجوری می خوای بری؟"
نگاهی به خودم کردم...با تردید جواب دادم:"آره"
"نه انگاری موقعیتتو اصا نمی فهمی، من دیشب دقیقا همینجوری اوردمت اینجا چون نتونستم لباساتو پیدا کنم"
romangram.com | @romangram_com