#خیانت_پارت_79

پلک هایم را به سختی از هم گشودم...تاریکی اتاق از بین رفته بود و نور خورشید آن را روشن کرده بود.

سردردم خیلی کم شده بود...اما معده ام همچنان می سوخت...پتو را از کنار زدم و روی تخت نشستم.

سرگیجه برگشت و در و دیوار دور سرم چرخید...چشم هایم را روی هم فشردم.

بعد از چند دقیقه سرگیجه ام از بین رفت...از جایم بلند شدم و به طرف در رفتم.

از اتاق بیرون رفتم و پذیرایی کوچک را از نظر گذراندم...چند مبل به رنگ قهوه ای...فرش دست باف کوچک...میز کوچک و کوتاه ژاپنی...تخته شطرنج روی میز...قفسه کوچک کتاب...

"مورد پسند واقع شد؟"

صورتم را به سمت راست چرخاندم و او را که به اُپن تکیه زده بود، نگاه کردم.

"جالبه، اینجا همه چی کوچیکه"

لبخند زد:"از هر چیزی که کوچیک باشه خوشم میاد" قیافه اش حالت جدی گرفت:"هر چیزی بجز مغز کوچیک"

بدنش را صاف کرد و به طرف من آمد و در یک قدمی ام ایستاد...دستش را جلو آورد با انگشت اشاره اش به پیشانی ام ضربه زد.

"خدا رو شکر خالیه خالیه، کوچیک ترین مغزی که تا به حال دیدم"

دهنم را باز کردم تا جوابی بدهم اما اجازه نداد.

"بهونه نیار، مغزت کوچیکه و خودتم میدونی"

پشتش را کرد و به طرف در اتاق رفت.

"یه لیوان رو میز هست، تا من میرم حموم و بر می گردم فقط همونو بخور"

romangram.com | @romangram_com