#خیانت_پارت_78
با حرص جوابش را دادم:"از موقعی که جلوم زانو زده بودی"
"یعنی توی پارتی بودیم؟"
"مگه جای دیگه هم زانو زدم؟"
بلند خندید.
"پس جاهای خوبشو از دست دادی دختر، دیشب بهترین شب زندگیم بود"
بهت زده نگاهش می کردم و منتظر ادامه حرفش بودم اما او فقط خندید. کمی که آرام تر شد به طرف در رفت و با صدایی که هنوز موج خنده را درونش داشت، حرف زد:"من می رم یه چیزی برات آماده کنم بخوری، تو هم صورتت رو بشوری"
یک لحظه ایستاد...برگشت و نگاهم کرد:"گربه شور نکنیا، درست بشور، دوست ندارم ناراحتت کنم ولی خیلی کثیفی"
افکار منفی را پس زدم و صورتم را با صابون شستم...کمی هم لباسم را تمیز کردم و به طرف در رفتم.
چند قدمی که بر داشتم متوجه ضعفم شدم...تمام ماهیچه های شکمم گرفته بود و درد می کرد.
در آستانه در ایستادم...سرگیجه عجیبی داشتم...سرگیجه ای که هر لحظه بیشتر می شد...همه چیز دست به دست هم داده بود تا مرا از پای بیندازد.
"کمکت می کنم روی تخت دراز بکشی، یکم بخوابی سردردت از بین میره"
دستش را زیر بازویم گذاشت و مرا به طرف تخت برد...روی تخت دراز کشیدم...سرم را که روی بالش گذاشتم...چشمانم از دستوراتم سرپیچی کردند.
پتویی رویم کشیده شد...قبل از اینکه پتو را ول کند دستش را گرفتم...قبل از اینکه بخواهم حرفی بزنم زمزمه کرد:"نگران نباش، من بیرون از اتاق می مونم"
دستش را رها کردم...چراغ اتاق را خاموش کرد و در رابست...خوابیدم.
romangram.com | @romangram_com