#خیانت_پارت_77

او هم از جایش بلند شد.

"تا من اینجا رو تمییز می کنم تو هم صورتت رو بشور"

و بعد همانطور که شیر آب را باز می کرد ادامه داد:"اول یه چیز می دم بخوری بعد برو حموم، با این ضعفت نمی تونی رو پات وایسی"

دستم را به دیوار گرفتم و خودم را جلوی روشویی کشیدم...در آینه به خودم نگاه کردم و به خود اعتراف کردم:"اگر جای این مرد بودم، آدمی رو با این قیافه زشت حتی یک لحظه هم تحمل نمی کردم"

با گفتن این حرف در ذهنم، مغزم شروع به کار کرد...در آینه نگاه می کردم اما حواسم اصلا به هیچ چیز نبود...فکر می کردم...به اینکه در عرض چند ساعت به چه آدم گنه کاری تبدیل شدم...به اینکه کارهایی را انجام دادم که هرگز تصورش را هم نمی کردم...به اینکه با گذشتن فقط چند ساعت از عمرم به کسی تبدیل شدم که خودم هم نمی شناسمش.

من کسی بودم که هیچ وقت بدون دعوت به جایی نمی رفتم اما در آن زمان در خانه ی مردی بودم نه تنها نمی شناختمش بلکه حتی نمی دانستم چگونه به آنجا آمده ام...یا اینکه شب گذشته را چگونه سپری کردم...و یا کجا؟

"تا کی می خوای خودت رو نگاه کنی؟"

توی آینه به مرد پشت سرم نگاه کردم...بعد از چند ثانیه مغزم فرمان داد...چرخیدم و توی صورتش نگاه کردم.

"ما، یعنی منو و تو، دیشب؟"

نگذاشت حرفم را به پایان برسانم.

"یعنی تو کارای دیشبتو یادت نمی یاد "

باز هم با لکنت حرف زدم:"نه، یعنی...یعنی" نفسم را فوت کردم و سعی کردم جملاتم را کامل بیان کنم.

"تا یه جاییش رو یادم میاد"

نفهمیدم کجای جمله ام خنده دار بود که باعث شد بخندد.

"از کجاش یادت نیست اونوقت؟"

romangram.com | @romangram_com