#خیانت_پارت_76
با درد معده و سردرد شدید از خواب پریدم...به اطراف نگاه کردم و با خودم گفتم:"اینجا کجاست؟"
چیزی به خاطر نمی آوردم...تمام فکرم را برای بدست آوردن جوابی برای سوالم متمرکز کردم...اما حالت تهوعی که به سراغم آمده بود اجازه آن را از من گرفت.
از روی تخت پایین آمدم و دستم را روی دهانم گذاشتم و فشار دادم تا از بیرون ریختن موارد درونش جلوگیری کنم...به طرف دری که نزدیک تخت خواب بود دوییدم و به سرعت داخل شدم...خدا را شکر کردم که آنجا دستشویی بود.
کنار دستشویی نشستم و شروع کردم به بالا آوردن...با هر عقی که می زدم قسمتی از شب قبل را به یاد می آوردم...اشک می ریختم...نمی دانم به خاطر اتفاقات شب قبل بود یا به خاطر حال بدی که داشتم...
در دلم هیچ چیزی باقی نمانده بود اما حالت تهوع از بین نمی رفت...لرزش بدنم را گرفته بود...قدرت ایستادن را نداشتم...زانو زدم و بازهم گریه کردم.
دستی روی کمرم قرار گرفت و شروع به نوازش کمرم کرد...بدن لرزانم را به پشت تکیه دادم...به آغوشی که نمی دانستم برای کیست!
"پاشو خانوم کوچولو، باید یه چیزی بخوری"
صدایش خش داشت...اگر در هر زمان دیگری این صدا را می شنیدم قطعا در گوش هایم پنبه می کردم، اما از هر صدایی قشنگ تر بود...مهم نبود چه کسی است، او ناجی من بود.
دستش از روی شانه ام به طرف صورتم کشیده شد و با پشت دست صورتم را نوازش کرد.
"خودتو که کثیف کردی هیچ، منم به گند کشوندی"
برگشتم و به او نگاه کردم...باز هم همان چشم های وحشی.
خودم را از آغوشش بیرون آوردم سعی کردم از جایم بلند شوم...تمام بدنم کوفته شده بود...حس کسی را داشتم که زیر تریلی رفته باشد...سردردم به بالاترین حد ممکن رسیده بود.
دستم را روی زمین گذاشتم و با فشار بدنم بر روی آن بلند شدم.
به تاپ و شلوارم نگاه کردم...بدتر از این نمی شد...اثری واضح از تمام کثافتی را که به بار آورده بودم، روی آنها خود نمایی می کرد.
romangram.com | @romangram_com