#خیانت_پارت_75
جوابی نداد...به کار خودش مشغول بود.
دوباره فریاد زدم:"میگم این چیه تو دستم؟"
سرش را از بین موهایم در آورد و کمی عقب رفت...دستم رانگاه کرد و بعد به سرعت از من جدا شد...دور شد...و رفت.
با خودم گفتم:"یعنی چیز خطرناکیه که ازش ترسید؟"
این فکر همانطور که به سرعت وارد مغزم شد، به همان سرعت نیز خارج شد.
بدنم را چرخ می دادم و به آسمان نگاه می کردم...جالب بود...ستاره ها به زمین نزدیک شده بودند...آنها نیز درکنار من می رقصیدند.
تشنه شده بودم...دهانم خشک شده بود...دلم می خواست زیر دوش آب بایستم...به اطراف نگاه کردم...دیدم تار شده بود و به سختی می توانستم تشخیص بدهم که چه چیزهایی در اطرافم هست...پلک هایم را به هم میزدم تا شاید بتوانم واضح تر ببینم.
همانطور که به اطراف نگاه کردم لیوانی را تشخیص دادم...به طرف لیوان رفتم...جالب بود...راه نمی رفتم...پرواز می کردم.
لیوان را برداشتم و محتویاتش را داخل دهان بردم و بی درنگ قورتش دادم...تمام اجزای درونی ام آتش گرفت...گرما به اجزای بیرونی ام نیز منتقل شد...قطرات عرق را روی صورت و دستانم حس می کردم...هوای داخل سالن گرم و خفه بود...نفس کشیدن برایم سخت شده بود.
به اطراف نگاه کردم بلکه درب خروج را پیدا کنم...گرما کلافه ام کرده بود...معده ام همچنان می سوخت و دهانم نیز خشک مانده بود.
دری را دیدم و به طرفش دوییدم اما تا در را باز کردم متوجه چهار دیوار داخل آن شدم و عقب عقب رفتم...2بار دیگر نیز همین امر را تکرار کردم و باز هم چهار دیوار...
حس پرنده ای را داشتم که در قفس بزرگی اسیر باشد و برای رهایی خود را به در و دیوار می کوبد.
همان وسط زانو زدم و فریاد کشیدم:"کـمـک"
بارها و بارها فریاد زدم...تمام بدنم، از عرق خیس شده بود...کسی رو به رویم زانو زد و صورتم را با دستانش گرفت...حتی در آن زمان هم چشمانش مرا جادو می کرد.
آخرین چیزی که بیاد دارم این است که دستم را بالا آوردم و صورتش را لمس کردم...
romangram.com | @romangram_com