#خیانت_پارت_74
صورتش را نزدیک گردنم کرد...خندیدم و لحظه ای را به یاد آوردم که منصور هم همین کار را با آن زن کرده بود.
به یاد قیافه آن زن افتادم و اخم هایم در هم رفت...لاغر بود...استخوانی بود...
به صورت احمقانه ای کلمات از دهانم خارج شد:"من چاقم؟"
"نه، تو خوش هیکل ترین زنی هستی که تابه حال دیدم"
"پس چرا اونو به من ترجیح داد؟"
"اون خر بود، من که خر نیستم"
او هم خندید.
سرش را بین موهایم برد...مثل منصور و آن زن.
دستش روی کمرم لغزید...مثل منصور و آن زن.
به روی گردنم بوسه می زد...مثل منصور و آن زن.
دستم را بالا آوردم تا مثل آن زن باشم...دستم را داخل موهایش فرو کردم...اما بازتاب نوری چشمان را اذیت کرد.
بلند گفتم:"نور چی بود؟"
دستانم را از بین موهایش در آوردم و حرکتم را دوباره انجام دادم...بازهم نوری برای چند لحظه چشمم را زد...گیج تر از آن بودم که منشا آن را به این راحتی پیدا کنم برای همین 3 بار این کار را تکرار کردم و بالاخره فهمیدم که نور از چیزی توی دستم بازتاب می شود.
شئ فلزی ای روی دستم برق می زد...درک نمی کردم که این شئ چیست برای همین داد زدم:"این چیه؟"
romangram.com | @romangram_com