#خیانت_پارت_73

صدای آهنگ دیگر آنقدر هم زیاد به نظر نمی رسید...بدنم را با ریتم آهنگ حرکت دادم و بلند بلند شروع به خندیدن کردم...سرم گرم شده بود.

"دختره ی دیوونه"

نمی فهمیدم صدای کیست...حتی قادر به تشخیص اینکه مرد است یا زن، نبودم.

"آره دیوونم، دیـــــــــوونه"

با فشار دست کسی مجبور به نشستن روی صندلی ای شدم...نمی دانستم چه چیز خنده دار است اما می خندیدم.

"همینجا بشین، فهمیدی؟"

خندیدم و فریاد وار حرف زدم:"فهمیدم، همه چیز رو فهمیدم، همه چیزو" و باز هم قهقهه سر دادم.

رفت...من باز صدای آهنگ را شنیدم و و از جایم بلند شدم و شروع کردم به رقصیدن...اما مطمئنم که حرکت های بدنم هیچ شباهتی به رقص نداشت.

دستی دور کمرم قفل شد و من در ذهن یاد لحظه ای افتادم که دست منصور دور کمر آن زن لاغر اندام حلقه شده بود.

گرمای بدنی به بدنم منتقل شد و من بازهم یاد لحظه ای افتادم که منصور بغلش کرده بود.

فریاد زدم:"اینجوری درست نیست"

برگشتم و سینه به سینه آن فرد شدم خندیدم و گفتم:"اونا اینجوری بودن" و باز هم خندیدم.

بدنم را تکان می دادم و قهقهه می زدم.

سرش را بین گردن و شانه ام گذاشت...خندیدم و گفتم:"این درسته، درسته"

همان طور که بدنم را تکان می دادم توسط او به طرف دیواری هدایت شدم...کمرم با دیوار مماس شد و سرمای دلپذیری را به بدنم منتقل کرد.

romangram.com | @romangram_com