#خیانت_پارت_72
"برای تو اوردم، نمی خوای بگیریش؟"
سرم را چرخاندم و نگاهش کردم...این دفعه نور سالن آنقدر زیاد بود که بتوانم کل اجزای صورتش را از نظر بگذرانم...صورت استخوانی...چانه ی مربعی شکل...لب های کوچک...دماغ استخوانی قلمی...ابرو های...
هیچ وقت نتوانستم ابروهایش را ببینم چون چشمانش، چشمان قهوه ای وحشی اش اجازه این کار را از من می گرفت...در دل گفتم:"چه چشمای حسودی، نمی ذاره به جای دیگه نگاه کنم"
"نمی گیریش از دستم؟"
چشم از آن دو چشم وحشی گرفتم به لیوان نگاه کردم...هرگز این نوع نوشیدنی را نخورده بودم...مادرم اعتقاد داشت هر انسانی باید این ماده را برای یک بار هم شده، بچشد.
یاد مادرم افتادم زمانی که برای اولین بار مرا با خود به ترکیه برد و این نوشیدنی را جلویم گذاشت و گفت:"بخور، تو رو از دنیات جدا می کنه" و من بهش گفتم که "من از دنیام نمی خوام جدا شم، من از زندگیم لذت می برم" و او با حسرت به من نگاه کرد و گفت:"خدا کنه تا آخر عمرت همین حس رو داشته باشی"
اما نشد...نشد که جدا نشم...لیوان را گرفتم و با دنیا خداحافظی کردم...محتویات لیوان را به یکباره به داخل حلقم ریختم...دهانم سوخت...قیافه ام در هم رفت و حالت تهوع به سراغم آمد...تمام اجزای لوله گوارشم با پایین رفتن ماده بسیار تلخ می سوخت.
دهانم را باز کردم و سعی کردم با کشیدن نفس های عمیق این سوزش را کم کنم.
"اولین بارته؟"
صاحب چشمان وحشی با تعجب این سوال رو از من پرسید...سرم را تکان دادم...یعنی آره.
"پس چرا مثه احمقا همشو خوردی؟ می دونی چی توش بود؟ می دونی الان چی به سرت میاد؟"
سوزش به معده ام رسید و کم کم از بین رفت...حالت تهوع جایش را به گرما داد...همه جا را محو می دیدم.
برگشتم و دستش را چنگ زدم و تقریبا فریاد زدم:"به درک، به درک، اون رفته، منم میرم، چه فرقی می کنه کجا؟ من میرم"
دستم را گرفت و به طرف جایی برد...قدرت تشخیصم را از دست داده بودم...این که کجا و کی هستم.
romangram.com | @romangram_com