#خیانت_پارت_71
"وای، چقدر آدم اینجاس" برگشتم و پریسا را دیدم...آمده بود.
لبخند زدم و باز هم تکرار کردم:"رفته، منم میرم"
چند باری با پریسا به مهمانی های این چنینی رفته بودم اما تعداد مدعوین به 30 نفر می رسید...نه100 نفر.
پریسا دستم را به طرف جایی کشید.
"بیا بریم لباسامونو در بیاریم، نیگا کن ببین دخترا چطور خودشون شبیه مدلا کردن، اونوقت منو تو مثه اُملا با مانتو شلوار ایستادیم دم در، دهنمونو سه متر باز کردیم و عین خنگا به جمعیت نیگا می کنیم"
منو سمت گوشه ای کشاند و از دختری که آنجا ایستاده بود سوال پرسید:"کجا می تونیم لباسامونو در بیاریم؟"
دختر نگاهی به سر تا پایمان کرد و پوزخند زد:"مطمئنید جزو مهمونایید؟" بعد انگشت اشاره اش را به طرفی گرفت.
پریسا متقابلا پوزخندی زد و بعد به طرف جایی که دختر به نشان داده بود رفت...پشت سرش راه افتادم.
چند اتاق کوچک وجود داشت که پریسا اولی را انتخاب کرد...من هم با او به داخل رفتم.
5 دختر دیگر نیز در اتاق بودند که وقتی ما را دیدند پوزخند باعث کش آمدن لبشان شد، اگر حال داشتم حتما از آنها سوال می کردم که دلیل پوزخندشان چیست!
مانتویم را در آوردم و به پشت در آویز کردم...پریسا هم همینطور.
دوباره به سالن برگشتیم...هر دو به گوشه ای خزیدیم و به جمعیت نگاه کردیم که بالا و پایین می پریدند و می خندیدند.
نمی دانم پریسا به چه فکر می کرد...شاید به این فکر می کرد که بین این همه جمعیت چطور پسری را بدون جفت پیدا کند...اما من...من مفلوک...حتی نمی دانستم به چه فکر کنم...به خودم؟...به منصور؟...یا به چیزهایی که به چشم دیدم؟
نمی دانم کی پریسا از آنجا رفت.
لیوانی جلوی چشمانم گرفته شد...لیوانی که بویش حالم را دگرگون کرد.
romangram.com | @romangram_com