#خیانت_پارت_70


گوشه ی لبش همان گوشه ای که من می توانستم ببینم بالا آمد و من با خودم گفتم:"این لبخنده یا پوزخند، کاش اون ور صورتش هم معلوم بود"

"دنبالم بیاید"و راه افتاد...دستهای پریسا را کشیدم.

پریسا آرام حرف می زد:"ستاره من ترسیدم، می زنن بلا ملا سرمون میارنا، بیا برگردیم"

منم به همان آرامی جواب دادم:"سر من نمی تونن بلا بیارن، تو اگه می ترسی برو" و دستش را ول کردم.

"دیوونه منظورم این نبود، میزنن می کشنت"

"خب بکشن"این دفعه پریسا دستم را گرفت.

"یعنی چی؟ دیوونه شدی؟"

"آره"

به ته باغ رسیده بودیم راه پله ی کوچکی به زیر زمین راه داشت...پسر از راه پله پایین رفت...بدون توجه به پریسا به دنبال پسر می رفتم.

صداهایی می آمد...هرچه پایین تر می رفتم واضح تر می شد...صدای آهنگ بلند و بلندتر می شد.

پله آخر را پایین رفتم و به راه روی تنگ نگاه کردم...دیوار ها بوی نم می داد.

در انتها راه رو دری بود...به راهم ادامه دادم و فاصله ام را با پسر کم کردم.

به در رسید و آن را باز کرد...صدای آهنگ آنقدر زیاد شد که دستانم را روی گوش هایم گذاشتم.

پشت سرش وارد شدم و از دیدن آن همه آدم تعجب زده شدم.


romangram.com | @romangram_com