#خیانت_پارت_69
"امشب باید خوش بگذرونم"
"خب می ریم خوش می گذرونیم"
چه می دانست؟...هیچ...
"سلام خانوم خوشگلا"
به نزدکی نور رسیده بودیم که صدا باعث شد هر دوی ما از ترس جیغ بکشیم.
دستم را روی قلبم گذاشتم و برگشتم و به سمت راست نگاه کردم...کسی به دیوار باغ تکیه داده بود...به خاطر تاریکی صورتش در هاله ای از ابهام بود.
"ترسوندمتون؟"
تکیه اش را از دیوار گرفت.
"نمی خواستم جسارت کنم"
نزدیک آمد و من نصفه ی صورتش را دیدم.
"برای مهمونی اومدین؟"
پریسا با صدای لرزونی گفت:"آره، اینجا اصا مهمونی ای نیس که، ما هم دیگه مزاحم نمی شیم، میریم" و دستم را کشید و زیر لب اسمم را صدا کرد.
"مهمونی هست، منتها مهمونی زیر زمینیه، واسه همینم همه جا تاریکه که کسی شک نکنه"
دستهای پریسا می لرزید:"آهان، باشه، خوش بگذره، ما میریم" دستم را بیشتر کشید ولی من هنوز به صورت پسر خیره بودم.
به حرف آمدم:"از کجا میشه رفت داخل؟"
romangram.com | @romangram_com