#خیانت_پارت_68


تکیه اش را از در گرفت و به صندلی داد و زیر لب "سگ" ی گفت.

"کجا برم؟"

برگه ای رو از توی کیفش در آورد و جلویم گرفت.

"نمی بینی دارم رانندگی می کنم؟ سواد نداری بخونیش؟"

"با این اخلاق خوشگلت می خوای بیای مهمونی؟"

"بخون"

خواند...بی هیچ حرف دیگری به طرف آنجا رفتم.

روبه روی باغی در کرج ایستادم و به اطراف نگاه کردم و پیاده شدم.

پریسا هم پیاده شد و به اطراف نگاه کرد.

"یکم ترسناک نیس ستاره؟"

"نه"

به طرف در رفتم...باز بود...وارد باغ شدیم...همه جا تاریک بود...با خودم گفتم:"اون رفته...منم باید برم"

دست پریسا را گرفتم و با خودم به طرف نور کمی که انتهای باغ بود، بردم...ترسیده بود.

"بی خیال، ستاره بیا بریم، من می ترسم"


romangram.com | @romangram_com