#خیانت_پارت_67

همانطور که در ماشین را باز می کرد با مادرش حرف زد:"خب دیگه، دیدی ستارس، حالا برو، برام شام نذاریا، یه چیزی با هم می خوریم، برو تو"

داخل شد و در را بست.

"خدا رو شکر اومدیا، نمی دونی چطوری گیر داده بود، می گفت منم باهات میام، باورت می شه؟"

حرکت کردم.

"باور کن، لباسشو داشت می پوشید، رفتم جلوشو گرفتم گفتم اصا نمی رم، گفت خدارو شکر پس برو لباساتو در بیار، باورت می شه؟"

در دل حسرت خوردم...هنوزم حسرت می خورم...«چرا من همچین مادری ندارم؟»

بدنش را تکان دادو تکیه اش را به در داد.

"خب حالا بتعریف ببینم چی شده؟"

"باید چیزی می شد؟"

"بله، حتما، اصا اگه چیزی نشه که پریسا رو نمیشناسی، چه برسه بیای دنبالش که ببریش جشن"

"ولی چیزی نیست"

"پشت گوش خودت مخملیه ستاره خانوم"

داد زدم:"حوصله ندارم، میفهمی؟ اینقدر حرف نزن"

اخم کرد:"خنده هاش واسه یکی دیگست، اونوقت اخلاق سگیشو واسه من بدبخت میاره"

برگشتم و براق شدم:"آره، حرفیه؟"

romangram.com | @romangram_com