#خیانت_پارت_63
کادو را روی یکی از میزها قرار دادم و گفتم:"بذار فکر کنه کادو نخریدم، اونوقت کلی ذوق می کنه با دیدنش"
آروم به طرف درب نیمه باز رفتم...سعی کردم صدای کفش هایم در نیاید.
نگاهی به داخل انداختم...همانجا خشکم زد.
نمی دانم چند دقیقه به همان حالت مانده بودم...10 دقیقه...15دقیقه...30دقیقه...
قسمتی از شالم که آویزان بود را در چنگ فشار می دادم و سعی می کردم نفس بکشم...آرام نفس بکشم.
به خودم آمدم و به طرف آسانسور رفتم...این دفعه اگر می خواستم هم نمی توانستم تند قدم بردارم.
از آسانسور که پیاده شدم عباسی با لبخند نگاهم کرد...سرم را پایین انداختم و از جلویش رد شدم اما چیزی یادم آمد و برگشتم نگاهش کرد.
"اینجا ساعت چند تعطیل میشه؟"
"ساعت7 دخترم"
لب هایم را روی هم فشردم.
"همیشه؟"
"نه..."از جوابش کمی، فقط کمی دلم آرام شد اما...
"پنجشنبه ها ساعت یک تعطیل میشه"
تلخ بود...تلخ...واقعیت تلخ بود...این که من کبکی هستم که سرش را توی برف کرده، تلخ بود...این که فکر می کردم منصور ساعت تعطیلی کارش را به من راست گفته...این که فکر می کردم پنجشنبه ها بیشتر از همیشه کار دارد...
بدون هیچ حرف دیگری از شرکت بیرون آمدم و در آن فصل گرم تابستان احساس سرما کردم...سوار ماشین شدم و کیف را روی صندلی کناری پرت کردم...سرم را روی فرمان گذاشتم و برای اولین بار توانستم فکرم را خالی کنم.
romangram.com | @romangram_com