#خیانت_پارت_62
"من که مثه منصور نیستم یکی مثه تو عین کنه بچسبه بهم تا تنها نباشم...خدافظ"
گوشی را داخل کیف کوچک مهمانی ام انداختم...خم شدم و دستم را زیر صندلی بردم و بسته ی کادو پیچ شده را بیرون کشیدم.
با خودم فکر کردم:"چقدر برای این کادو توی مغازه ها گشتم، چقدر وقتمو گرفت...ولی به جاش هدیه محشریه"
بسته را در یک دستم و کیفم را در دست دیگرم گرفتم و به طرف در شرکت رفتم.
وارد ساختمان شرکت شدم...عباسی جلو آمد و با دیدنم لبخند زد.
"سلام خانوم ساداتی، خوش اومدین"
لبخندش را با لبخند جواب دادم.
"ممنون، میشه خبر ندید که من اومدم؟" و با سر به بسته کادو اشاره کردم...لبخندش بیشتر شد.
"چشم خانوم، ایشالا خوشبخت شی دخترم"
"مرسی، فقط کی شرکت تعطیل میشه؟"
"1 ساعتی هست که تعطیل شده"
لبخندم بیشتر شد...فکر کردم:"حتما به خاطر مناسبت امروز زودتر تعطیل کرده"
"چه خوب، بازم ممنون"
با آسانسور بالا رفتم...لبخند بر لب...از آسانسور بیرون آمدم و به اطراف نگاه کردم...میزهای کار که در سمت چپ سالن قرار داشت خالی بود...نفس راحتی کشیدم و جلو رفتم.
romangram.com | @romangram_com