#خیانت_پارت_61
"قولشو دادم چون نمی دونستم امروزه، الانم پسش می گیرم چون کار دارم"
"می زنم لهت می کنما، یه جور می گه کار دارم انگار خبر ندارم آقا منصور نذاشته بری سر کار"
از حرفش ناراحت شدم و گارد گرفتم.
"من خودم نخواستم برم...احتیاجی به پول ندارم"
"سر خودتو شیره بمال که من خر بشو نیستم، بعدشم بحثو عوض نکن، چیکار داری که نمی تونی بیای؟"
"امروز سالگرد عقدمونه"
"خب؟"
"به جمالت، مردم سالگرد عقدشون چیکار می کنن؟ منم می خوام همون کارو بکنم دیگه"
"اَه اَه، بدم میاد از این لوس بازیا"
مکثی کرد و بعد ناراحت ادامه داد:"حالا من چیکار کنم؟"
"بگو با منی، منم اگه زنگ زدن، بهشون می گم با توم"
"باشه ولی اگه می اومدی بهت خوش می گذشت"
"مطمئنم، ولی نمیشه...واسه دفعه بعد"
"باشه، فقط دوباره نری حاجی حاجی مکه ها، یه خبری از پریسای تنها بگیر"
"چقدم که تو تنها می مونی، چشم،خدافظ"
romangram.com | @romangram_com