#خیانت_پارت_60
"خف بابا، کاسه کوزت جمع کن برو واسه یکی دیگه فال بگیر آبجی"
نزدیک شرکت رسیدم.
"نمی خواستم فال واقعیتو بگم خانوم، خودت مجبورم کردی، شوهر گیرت میاد خوراک، اما دلتو خوش نکن آبجی، پول مول تو جیبش نداره"
می دونستم پول دوست دارد.
نگذاشتم جوابم را بدهد و ادامه دادم.
"پریسا من باید برم، بعدا باهات حرف می زنم"
"چی چی رو باید بری؟ مگه نگفتی میای مهمونی؟"
"گفتم میام دیگه"
"خب پس برو حاظر شو، 9 بیا دنبالم"
"چی؟ مگه مهمونی امشبه؟"
"په نه، گفتن هر وقت ستاره خانوم بگه جشن می گیریم"
ماشین را پارک کردم.
"خب من امشب نمی تونم بیام"
"یعنی چی نمی تونم بیام؟! همین الان قولشو دادیا"
romangram.com | @romangram_com