#خیانت_پارت_59

"علیک سلام"

"به به می بینم که منصورخان خوب تربیتت کرده...دوما، کار سختی نیس راضی کردن من، فقط کافیه باهام بیای به یه جشن کوچولو"

"جشن؟"

"آره، می بینی چقدر مهربونم، حتی وقتی می تونم ازت هر چیزی بخوام، میگم بیای جشن و حال کنی"

"آره ارواشکمت...بگو مامانت اینا نمی ذارن تا نصفه شب بیرون باشی می خوای منو ببری که ازشون مجوز بگیری "

"اینقدر تابلو بود؟"

خندیدم...چراغ سبز شد و حرکت کردم.

"حالا بیا، قول می دم بهت خوش بگذره"

بعد با صدایی که پر از شیطنت بود گفت:"از همونایی که دوس داشتی بریا، همونایی که هر لباسی دلت خواس می پوشی، نه از اون لباس مشکیایی که آدم حالش بهم می خوره"

منظورش مهمانی های مادرم بود...همیشه می خواست مهمانی هایش مثل اروپایی ها باشد و من از این مهمانی هایش بی زار بودم.

"باشه میام، ولی بگم بهت، منصورم میارم"

"اَی، خاک بر سر ذلیلت کنن، خوش به حال خودم که آق بالا سر ندارم"

خندیدم...به «آق بالا» سر گفتنش.

"حسودی نکن پریسا جونم، آخرش یکی خر میشه میاد می گیرتت، این که غصه نداره"

حرصش گرفت.

romangram.com | @romangram_com