#خیانت_پارت_58


"دارم می رم خونه مامان اینا، دلم براشون تنگ شده"

"خوب کاری می کنی"

مکثی کرد و ادامه داد:"منم کارام تموم شد میام اونجا"

باشه ای گفتم و خداحافظی کردم.

گوشی را روی صندلی کناری گذاشتم و به حدس زدن قیافه اش موقع دیدن من در شرکت پرداختم.

صدای گوشی رشته افکارم را گسست. پشت چراغ قرمز ایستاده بودم...پس می توانستم به راحتی جواب بدم.

سلام نکرده شروع کرد به بد و بیراه گفتن.

"معلومه کدوم گوری هستی؟ دیگه تلفنامم جواب نمی دی؟ ازدواج کردی گفتم هنوز گرمه، بذا یکم سرد بشه یادی از من بدبخت می کنه! دیدم نخیر...خانوم زیادی بهش خوش می گذره...یاد فقیر فقرا رو می خواد چیکار؟ دیگه بدون خبر..."

پریسا بود...لبخند روی لباهام با هر کلمه اش پر رنگ تر می شد. نگذاشتم ادامه بدهد.

"سلام نکردیا، یادت باشه"

"چقدر تو پرویی ستاره، می خوای با این همه بی معرفتیت بهت سلامم بکنم ؟"

"باشه، من بی معرفت، حال باید چیکار کنم که راضی بشی و اینقدر حرف نزنی؟"

"آهان، این شد حرف حساب، اولا که سلام"

با صدای بلند خندیدم.


romangram.com | @romangram_com