#خیانت_پارت_56


"بابا"

صدایم دورگه شده بود.

"جان بابا؟چی شده؟"

"بیا،بیا"

روی زمین نشستم و زار زدم.

«لای لای ای پسر کوچک من/دیده بر بند که شب آمده است

دیده بربند که این دیو سیاه/خون به کف، خنده به لب آمده است

...

ناگهان خامشی خانه شکست/دیو شب بانگ برآورد که آه

بس کن ای زن که نترسم از تو/دامنت رنگ گناهست گناه

دیوم اما تو ز من دیوتری/مادر و دامن ننگ آلوده؟

آه بردار سرش از دامن/ طفلک پَک کجا آسوده؟»(دیو شب-فروغ فرخ زاد)

سرم را به صورت سجده به زمین مماس کردم و ناله کردم...نمی دانم آن لحظات به چه فکر می کردم...اما موضوعش از یادم نرفته...خیانت...

گذشته ی دور:


romangram.com | @romangram_com