#خیانت_پارت_55

اگر به کمرم ضربه نمی زد...

ناله کردم...فریاد کشیدم...زجه زدم...اشک ریختم...هق هق کردم.

زد...زد...زد...و رفت.

روی سنگ سالن، اشک و خون قاطی شده بود...موهایم خیس خون بود...پاهایم را صاف کردم...دست بی جانم را روی شکمم کشیدم و زار زدم.

بدنم سنگین بود. پف چشمانم، دیدم را مختل کرده بود. سعی کردم بلند شوم...دستم را تکیه گاه بدنم کردم و نشستم...درد شکم و کمر امانم را بریده بود.

باید کسی را خبر می کردم...شاید کودکم زنده می ماند.

تمام نیروی مانده در بدنم را جمع کردم و بلند شدم...کمرم سوخت...آتش گرفت.پاهایم را روی زمین کشیدم...به طرف تلفن رفتم و تنها شماره ثبت شده در ذهنم را گرفتم.

بوق اول...پاهایم ذق ذق می کرد،دیگر تحمل بدنم را نداشت.

بوق دوم...چشمانم به لکه های خون روی زمین افتاد.

بوق سوم...رد خون را گرفتم و به پاهایم رسیدم، خون از پاهایم چکه می کرد.

بوق چهارم...سقوط کردم...هر آنچه برایم مانده بود را از دست دادم.

"بله؟"

همه چیزم جز این فرد.

"بله؟"

همه چیزم جز این فرد.

romangram.com | @romangram_com