#خیانت_پارت_54


"خفه شو،خفه شو زنیکه کثافت،خفه شو لجن"

پایم را بالا آوردم و توی شکمم جمع کردم.

پایش باز هم بالا رفت و ضربه ی بعدی را به دستم زد...لبهای پاره ام را به دندان گرفتم و جیغم را خفه کردم.

"فکر کردی من ابلهم؟"

ضربه بعدی روی پایم بود..."حالا دیگه دم خونه ی من عشق بازی می کنی؟"

ارتعاش ضربه به شکمم رسید...ترسیدم...نه برای خودم، برای گنجشک توی شکمم.

گرچه حرف مادرم را به یاد نداشتم اما تا آن لحظه انجامش داده بودم:"یه خانوم هیچ وقت التماس نمی کنه...حتی در بدترین لحظات زندگیش"

از حرفش تخطی کردم.

"ولم کن، تو رو خدا، منصور من..."می خواستم بگویم حامله ام...می خواستم بگویم تا کودکم زنده بماند...اما نگذاشت.

ضربه ای دیگری به پایم زد..."ولت کنم که دفعه بعد بیاریش تو خونم؟"

ضربه ای به ساق پایم..."ولت کنم که بیشتر از این لجن بشی؟"

ضربه ای به دستم..."ولت کردم که اینجوری شدی"

ضربه ای به سرم..."ولت کنم که بهم بخندی؟"

ضربه ای به کمرم..."فکر کردی من حالیم نیست؟"


romangram.com | @romangram_com